تبليغاتX
گنجشك

گنجشك

چه معصوم و بي آزاره!

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم، ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 
فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:2  توسط ياسمن حريري  | 

اگه آدم يه سانت قد داشت، مي تونست سوار يه كرم، بره مدرسه.

اشك مورچه براش قد يه استخر مي شد

با يه ذره كيك هفت روز مهماني مي داد

پشه براش يه غول بزرگ و وحشتناك مي شد

اگه آدم يه سانت قد داشت.

اگه آدم يه سانت قد داشت، مي تونست از زير در رد بشه

يك ماه طول مي كشيد تا به مغازه برسه.

يه تكه پنبه مي شد رختخوابش.

تار عنكبوت مي شد طناب براي تابش.

اگر آدم يه سانت قد داشت

سوار چوب آب نبات تو ظرفشويي آشپزخونه موج سواري مي كرد.

به جاي مامان، انگشت شست اونو تو بغلش فشار مي داد.

از زير پاي آدما با وحشت و ترس و لرز در مي رفت.

براي برداشتن مداد يك روز و شب صرف مي كرد.

(اين شعر چهارده سال طول كشيد چون من يك سانت قد دارم!!)

شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:0  توسط ياسمن حريري  | 

بيرون پناهگاهت مي مانم و درون را نگاه مي كنم،

در حالي كه در اطرافم، از هر سو بمب مي ريزند،

تو در داخل پناهگاهت چقدر سرحال و در امان و خوشحال به نظر مي آيي،

آيا گفته بودم كه من به اين چيزها توجه مي كنم؟

 آيا گفته بودم كه چه شگفت آور هستي؟

و چقدر ناراحتم كه از هم جدا شده ايم؟

عزيزم، من بيرون پناهگاه تو ايساده ام،

اما اميدوارم كه در قلب تو باشم.

 شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط ياسمن حريري  | 

Mountain Story - An interesting short story

 

"A son and his father were walking on the mountains.
Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"
Curious, he yells: "Who are you?"
He receives the answer: "Who are you?"
And then he screams to the mountain: "I admire you!"
The voice answers: "I admire you!"
Angered at the response, he screams: "Coward!"
He receives the answer: "Coward!"
He looks to his father and asks: "What's going on?"
The father smiles and says: "My son, pay attention."
Again the man screams: "You are a champion!"
The voice answers: "You are a champion!"
The boy is surprised, but does not understand.
Then the father explains: "People call this ECHO, but really this is LIFE.
It gives you back everything you say or do.
Our life is simply a reflection of our actions.
If you want more love in the world, create more love in your heart.
If you want more competence in your team, improve your competence.
This relationship applies to everything, in all aspects of life;
Life will give you back everything you have given to it."

YOUR LIFE IS NOT A COINCIDENCE. IT'S A REFLECTION OF YOU!"

 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط ياسمن حريري  | 

بلبل را ببين که حتی در قفس هم می‌خواند.

پروانه را ببين که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی‌کشد.

طاووس را ببين که زشتی پاهايش، افسرده‌اش نساخته.

زرافه را ببين که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند.

کرم را ببين که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.

جغد را ببين که شب‌ها چگونه به مراقبه مشغول است.

عقاب را ببين که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.

سگ را ببين که تو نجس می‌خوانيَش اما او به تو وفادار مانده.

گوسفند را ببين که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست.

زنبور را ببين که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار.

لاک‌پشت را ببين که چگونه شجاعانه به جای لاک ديگران در لاک خود پنهان شده.

پشه را ببين که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می‌شکند و خشم نهفته‌ات را بيرون می‌ريزد.

ماهی را ببين که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد.

اسب را ببين که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند.

و

کرکس را نبين که پيوسته در انتظار مرگ ديگران است.

طوطی را نبين چرا که بی‌انديشه هر گفته‌ای را تکرار می‌کند.

کفتار را نبين چرا که خفت ريزه‌خواری می‌کشد.

ملخ را نبين چرا که تاراجگر زحمات ديگران است.

عنکبوت را نبين چرا که تنها به فکر بنای خانۀ خود است.

عقرب را نبين چرا که در دشواری‌ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می‌کشد.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:45  توسط ياسمن حريري  | 

نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم. 

براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد. 

مي گويي آغوشت باز است ، 

اما خدا مي داند براي چه كسي. 

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم. 

نمي توانم  روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.   

دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند 

راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد. 

كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند 

انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند 

و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد. 

اما من نمي توانم ... نمي توانم. 

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري. 

نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم. 

نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم. 

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت. 

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم. 

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ، 

هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم. 

افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند. 

اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود. 

شل سيلور استاين
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط ياسمن حريري  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط ياسمن حريري  | 

با توام اي سهراب

اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم

تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟

نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد

ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من

نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکي برداره

چيني نازک تنهايي تو

اومدم آهسته

نرم تر از يک پر قو

خسته از دوري راه

خسته و چشم براه

يادته گفتي بهم

عاشقي يعني دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه

آره تنها باشه

يار غمها باشه

يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم

ميفروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست

دل تنهاييتان تازه شود

ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب

ساحر يک نفسه

نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود

آره...کاشکی دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق تر است
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:54  توسط ياسمن حريري  | 

شما به اين مطلب عقيده داريد كه هر چيزيو كه به زور بخواهيد، وقتي به دستش بياريد پشيمون مي‌شيد و مي‌گيد: اي كاش نخواسته بودم؟!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:49  توسط ياسمن حريري  | 

سلام دوستان،
نوبتي هم كه باشه، نوبت اعترافات زشت منه!!
1) من از بچگي تا الان كه 24 سالم شده، نمي‌دونم به چه علتي از توالت‌هاي با فضاي بزرگ وحشت دارم. بچه كه بودم هميشه از ترسم يكيو با خودم مي‌بردم كه اغلب اون يه نفر مامانم بود! يا نرگس و مريم (دختر عمه‌هام). الانم اين وحشت از بين نرفته و حتي بعضي وقتا كابوسشو مي‌بينم!! و ترجيح مي‌دم اگه يه جا دستشوييش بزرگه اصلاً نرم توش هر چقدر هم كه تحت فشار باشم!!
2) وقتي بچه بودم دوست داشتم مزه‌ي همه چيز رو امتحان كنم، بنابراين يادمه كه يه بار پشم گوله شده‌ي پتو، زخم پام و از اون چيزا كه تو دماغ هست رو خوردم. شرمنده!!!
3) همين امروز (شنبه 9 دي) رفته بوديم كمبريج خونه‌ي عموي بابام. بعدش من رفتم WC. سيفونشون درست كار نمي‌كرد. منم كه نمي‌دونستم يه دستمال انداختم توش بعد گير كرد. كل توالت باطل شد و از كار افتاد. بعد بابام گفت تو اين كارو كردي؟ منم گفتم نه!!
4) من هم مثل all of them هميشه نقاشي‌هامو با مداد كمرنگ كپي مي‌كردم، بعد سر كلاس پر رنگش مي‌كردم و هميشه 20 مي‌گرفتم و معلمم تقاشي‌هامو به بقيه نشون مي‌داد مي‌گفت: بچه‌ها ببينيد ياسمن چه قشنگ نقاشي مي‌كشه!!
5) يه بار حدود 3 سال پيش كه زبانم هنوز پيشرفت نكرده بود، سر امتحان فاينال، معني يه لغت رو به شاگردام اشتباه گفتم، اونا هم جواب سوال مربوطه رو غلط علامت زدن. خدا از اين معلما نصيب نكنه!!

منم معتاد پولدار و سهراب سيبيلو رو دعوت مي‌كنم، چون بقيه نوشتن!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 3:55  توسط ياسمن حريري  |